پایگاه مقاومت بسیج شهید لشگری
 
سه شنبه 21 آذر 1396 -

رای به سایت :
121
محبوب

شهید عباس بدری

تاریخ شهادت:  
محل شهادت:  حاج عمران

شهید عباس بدری

تاریخ تولد:1344/6/6-21شوال

محل شهادت:حاج عمران

تیپ سیدالشهدا -گردان عمار

قطعه 28 بهشت زهرا

عباس در شهریور ماه سال 42در محله حصار از توابع استان قزوین در خانواده ای متدین چشم به جهان گشود.از کودکی با عشق عباس سیدالشهدا(ع)بزرگ شد.سال 47,46بود که به تهران آمدند.از بچگی عاشق درس و مدرسه بود.جوشکار ماهری بود. چون همزمان با تحصیل کار می کرد مجبور بود شبانه درس بخواند.به زبان انگلیسی علاقه بسیاری داشت.از کودکی آرزو داشت قرآن را به زبان انگلیسی ترجمه کند.تحصیلاتش را تا سوم راهنمایی در مدرسه گیلان فرح9 ادامه داد.از آنهایی بود که انقلاب اسلامی,انقلابی درونی در او ایجاد کرد.با شروع حوادث انقلاب به سمت امام شتافت.سال57بود که همراه پدر در حوادث انقلاب حضور داشت.در یکی از تظاهرات ها ماموران شاه پدر را دستگیر کردند.عباس که در آن زمان نوجوانی بیش نبود به یاری پدر رفت و بطری شیشه ای را بر سر ماموران شاه شکست و تا چند روز در خانه همسایه ماند تا مبادا او را دستگیر کنند.اوایل سال62بود که از طرف مسجد امام حسین(ع)معرفی و از مسجد سجاد به جبهه ها اعزام شد.عباس در عملیات های والفجر مقدماتی و والفجر یک حضور داشت و سرانجام در عملیات والفجر دو در منطقه عملیاتی حاج عمران همچون عباس سید الشهدا فدایی ولایت شد و با حسرت دیدار ضریح شش گوشه آقا اباعبدالله الحسین علیه السلام  پر کشید و روح پر خروشش در اقیانوس شهادت آرام گرفت.روحش شاد و راهش پر رهرو  باد...

 

قسم: قبل از تولد عباس الهامی خوابی ندیدید؟

تقریبا 12 ساله بودم که ازدواج کردم و تا 17 سالگی بچه دار نشدم.فکر می کردم که دیگر نمی توانم بچه دار شوم.تقریبا 17 ساله بودم که در ماه رمضان شبی خواب دیدم یک کاغذ از آسمان افتاد که مانند هفت و هشت های گلیم بود.کمی بیشتر که دقت کردم دیدم که یک ماه با چند ستاره است.در عالم خواب به من گفتند که این از طرف خدا برای تو آمده است.بعد از آن خواب عباس را باردار شدم.

قسم: چرا اسمش را عباس گذاشتید؟

برادر پدر بزرگش اسمش را عباس گذاشت.عباس با پرده به دنیا آمد یعنی وقتی به دنیا آمد همه جایش را پرده گرفته بود و پوشیده بود.آن پرده را هم در دهات طبق رسمی که  داشتیم به آب زدند و ریختند سر کس دیگری که باردار نمی شد.و بعد او هم باردار شد.نام فرزندش را هم محمد علی گذاشت که او هم نهایتا شهید شد.

قسم: از خاطرات دوران کودکی اش بگویید.

عباس پنج ساله بود که به تهران آمدیم.بسیار ساکت و آرام و تر و تمیز بود.اصلا مرا اذیت نمی کرد.علاقه ی زیادی به پدر مادر و خانواده داشت.اگر گاهی در خانواده ناراحتی ای پیش می آمد عکس العمل شدیدی نشان می داد تا این ناراحتی از خانه رفع شود.همسرم تا چند سال پیش در خانه حاج حیدر روضه می خواند و تعزیه بازی  می کرد و از همان اول هم نقش امام حسین بازی می کرد.عباس خیلی تحت تاثیر این تعزیه ها قرار می گرفت.در یکی از تعزیه ها در مسجد روستایمان عباس به شدت گریه می کرد و فریاد میزد چرا پدرم را کشتید.یعنی نسبت به خانواده چنین عکس العمل هایی نشان می داد.اگر می توانست برخورد می کرد اگر نمی توانست اظهار ناراحتی می کرد. وقتی می دید سر پدرش را از بدنش جدا میکنند وارد صحنه می شد و گریه می کرد.اعتقاد شدیدی به خدا داشت و از بچگی همیشه می گفت می خواهم قرآن را به انگلیسی چاپ کنم.می گفتم تاحالا همچین چیزی نشنیده ام.میگفت به هر صورت که باشد من می خواهم قرآن را به انگلیسی چاپ کنم.

عباس را ما تا کلاس پنجم گذاشتیم بعد آن را تا 9 کلاس خودش خواند.هم کار می کرد هم درس میخواند.جوشکار بود.اوایل در مدرسه طوس درس می خواند.

فوتبال خیلی دوست داشت.با عموهایش فاصله سنی کمی داشت.در دوران نوجوانی اش بیشتر باعموهایش بود چون در یک خانه بودیم.یک اتاق ما بودیم و یک اتاق عموهایش.

یک مدت در کفشداری مسجد سجاد بود و موقع نماز از کفش های نمازگزاران مواظبت می کرد.در صندوق همان مسجد هم مقداری پول گذاشته بود.یک صندوق قرض الحسنه در مسجد سجاد بود که عباس در آنجا مقداری پول گذاشته بود.در وصیت نامه اش هم ذکر کرده بود که همان مقدار پول را به صندوق ببخشند. وصیت کرده بو دوهزار تومانش را به منطق جنگی دهند و بقیه هم به خانواده ام تعلق گیرد.

عباس اصولا خیلی حرف نمی زد اما به شدت مردم شناس بود.اصلا نیازی نبود تا با طرف مقابلش صحبت کن در برخورد اول او را می شناخت و احساسش را میگفت.خیلی دقیق افراد را می شناخت.

قسم: از کی شروع به نماز خواندن کرد؟چه کسی برای اولین بار نماز را به او یاد داد؟

قبل از اینکه به سن تکلیف برسد نمازهایش را مرتب می خواند.مشوقش برای نماز خواندن پدر و عمویش احمد بود که خیلی اهل نماز است.از عباس تقریبا سه چهار سال بزرگتر بود.

قسم: از فعالیت های انقلابی اش بگویید.

فعالیت های انقلابی اش را با پدر و عمویش انجام میداد.خوب به خاطر دارم که شبها برای الله اکبر به پشت بام ها می رفتیم.عباس هم در پخش اعلامیه،شب بیرون رفتن ها و راهپیمایی ها حضور داشت.مثلا 17 شهریور در تظاهرات حضور داشت.وقتی امام آمد خانوادگی به استقبال امام رفتیم که پدرش آدرس خانه را نوشت و در جیبش گذاشت تا گم نشود.ما تا میدان آزادی رفتیم ولی عباس به تنهایی تا بهشت زهرا رفت.

به امام علاقه بسیاری داشت.حتی نوار امام را هم گرفته بود و مرتب روز و تاریخ سخنرانی را بر روی آن نوشته بود.دو تا از کتاب های آیت الله دستغیب را گرفته بود و روی آن تاریخ می زد.

قسم: تاریخ اولین اعزامش به جبهه کی بود؟ چی شد که تصمیم گرفت به جبهه برود؟ وقتی می خواست به جبهه برود کسی مانعش نشد؟

عباس به خواست خودش به جبهه رفت و ما هم مانع او نشدیم.آن موقع هیچکس مخالف جبهه رفتن فرزندش نبود مگر اینکه ضد انقلاب بود. وقتی عباس رضایت نامه آورد که پدرش امضا کند تا به جبهه برود پدرش به او گفت که امام فرموده همه به جبهه بروند.دیگر اجازه لازم نیست.

16فروردین 62 به جبهه رفت و 10 مرداد همان سال به شهادت رسید.در طول این مدت فقط یک بار به مرخصی آمد فکر می کنم بیست اردیبهشت ماه بود.در مرخصی ای که آمده بود گفته بود که عملیات والفجر مقدماتی لو رفته و اثری از (شهید)بصیریان و (شهید)ملک نژاد نبود و خبر شهادتشان را آورد.

فاصله رفتن به جبهه تا شهادتش چند ماه بیشتر نبود.19 سالش بود که به جبهه رفت.16فروردین رفت و 10 مرداد شهید شد.

قسم: آخرین باری که میخواست به جبهه برود احوالات روحی اش چگونه بود؟ حس کردید که این آخرین بار است که او را می بینید؟

وقتی برای مرخصی آمده بود رفتارش خیلی تغییر کرده بود و بسیار مهربانتر شده بود.برادرش یک دوست داشت که اسمش مهدی بود.خیلی از عباس حساب می برد.اتفاقا وقتی عباس به مرخصی آمده بود مهدی خانه ما بود و مشغول بازی بود.عباس برای او بستنی خرید و دست نوازش روی سرش کشید.

یک بار که آقای محسن آقاجانی(از دوستان شهید) به مرخصی آمده بود گفت:عباس روزهای آخر یک حالت خاصی داشت که من هم به او گفته بودم که عباس تو شهید می شوی.می گفت حالتش حالت شهدا بود.

نمازش را همیشه مرتب می خواند ولی مشخص بود که فضای جبهه بسیار معنوی و تاثیر گذار بوده است.چون نوع نماز خواندنش هم تغییر کرده بود.وقتی برای مرخصی آمده بود5روز ماند که بیشتر آن هم مشغول رساندن نامه همرزمانش به خانواده هایشان بود.

در طول مرخصی اش هم اشتیاق رفتن داشت.حتی وقتی می خواست به جبهه برگردد می خواستیم همراهی اش کنیم اما ما را به خانه فرستاد و در را بست.

قسم: خبر شهادتش را چه کسی به شما داد؟ وقتی فهمیدید عباس شهید شده چه حسی داشتید؟ بعد از شهادتش خوابی دیدید؟

فضای آن زمان طوری بود که کسانی که به جبهه می رفتند یا شهید می شدند یا اسیر یا مجروح یا مفقود می شدند یا سالم برمی گشتند.بالاخره همه آمادگی شنیدن هرکدام از این اخبار را داشتند.

هرچه در راه خدا بود دادیم و راضی هم بودیم و پذیرفتیم.طبق وصیتش من در سوگش گریه نکردم و به قدری همه چیز را درونم ریختم که همه می گفتند این مادرش نیست،.

بعد از اینکه به جبهه رفت یکبار خواب بودم دیدم عباس آمد و گفت همان کتاب دسغیب را بده می خواهم بروم.گفتم صبر کن پدرت بیاید. گفت:نه کتاب را بده می خواهم بروم.عصر همان روز خبر شهادتش را آوردند...

 

وصیت نامه شهید:

 

بسم الله الرحمن الرحیم

وصیت نامه شهید عباس بدری

 

حضرت رسول می فرمایند:بهشت زیر سایه شمشیر هاست

با سلام و درود بر مهدی امام زمان و نایب بر حقش امام خمینی و با سلام و درود بر شهیدان راه حق آزادی از صدر اسلام تا انقلاب اسلامی ایران,و درود بر شهیدانی که پیروی از دین خدا و پیروی از رهنمودهای حسین زمان کردند و در این راه شربت شهادت نوشیدند و واقعه عاشورای حسین(علیه السلام)را زنده نگه داشتند. آنها که رفتند کار حسینی کردند و ماهم که مانده ایم باید به عنوان یک وظیفه شرعی رسالت آنان را به دوش بگیریم و مظلومیت آنان را به گوش جهانیان برسانیم.الحمدلله به رهبری آگاهانه  امام خمینی و امدادهای غیبی روز به روز انقلاب اسلامی ریشه های خود را در تمام زمینه ها (عبادی و سیاسی,فرهنگی ,اقتصادی و...)محکم تر می کند و ما هم خودمان را مهیا و آماده می سازیم تا این انقلاب اسلامی را به دست صاحب اصلیش بسپاریم و چشممان را به جمال ایشان روشن و منور گردانیم و با سلام بر شما ملت غیور و شهید پرور و همیشه در صحنه ایران که از بذل جان و مال خود در راه هدف و مکتب اسلام هیچ گونه دریغ نمی ورزید و تنها اتکای شما بر خداست و دشمنی تان هم برای اوست.

ملت عزیز پیروی از حق کنید و با هواهای نفسانی مبارزه کنید و مطمئن باشید که حق پیروز است و باطل همیشه با شکست روبرو می شود و نابود شدنی است و برادرانی که تابحال به جبهه ها نیامده اند از شما تقاضا می کنم حتما به جبهه بیایید و از دین اسلام دفاع کنید و اگر توفیق یافتید به آمدن جبهه سعی کنید هدفتان را فراموش نکنید که برای چه به جبهه آمده اید,بیایید و به ضعف های خود پی ببرید و خود را بسازید تا بتوانیم به حول قوه خدای متعال اسلام را به طور واقعی به جهانیان معرفی کنیم.ما هر چه داریم از اسلام داریم و هستی وجود ما از اسلام است و برای حفظ آن حاضریم از جان خود بگذریم تا اسلام زنده بماند.

برادران و خواهران مسلمان سنگر مدرسه را خالی نگذارید و با جدیت تمام در فراگیری علم و دانش کوشش نمایید تا به یاری خداوند سبحان ایران اسلامی را به خود کفایی کامل برسانیم و کسانی که برای خواندن و نوشتن را به عللی تابحال نیاموخته اند در مدرسه های نهضت سواد آموزی شرکت کنند تا به گفته رهبر کبیر انقلاب اسلامی ایران را مدرسه کنیم و دست اجانب را از کشور ایران اسلامی کوتاه نماییم انشاا...

خدایا خودت شاهدی که دشمنان اسلام و قرآن به کشور اسلامی ایران هجوم آورده اند و رحم به کوچک و بزرگ نمی کنند خوانواده هایی که در خانه ها هستند یا بچه هایی که در مدرسه درس می خوانند یا بیمارانی که در بیمارستان بستری بودند و به آنها هم رحم نمی کنند و اماکن غیر نظامی را بمباران می کنند و خانواده های عزیزشان را داغدار می نمایند باز هم با همین حال مردم شکرگزار خدای متعال هستند.

خدارا شکر که رهبر انقلاب سالم است جانمان فدای یک لحظه عمر تو ای امام.

ملت عزیز از شما می خواهم که به شهرهای مرزی ایران بیایید واز نزدیک شهرها را بنگرید هیچ آثاری از شهر نمی بینید وقتی که این صحنه هارا مشاهده می کنید اشک از چشم هایتان سرازیر می شود مزدوران صدامی حتی به طفل های شش ماهه هم رحم نمی کنند خدایا ما هم به تو می گوییم ما غیر تو کسی را نداریم خودت رحم کن و به فریاد ما برس دشمن ما از هر وسیله نظامی برای سرکوب انقلاب اسلامی پیوسته در تلاش  است.

ملت عزیز که درپشت جبهه ها هستید رزمند گان احتیاج به دعاهای شما دارند تا که کربلا را فتح کنند دردعاها شرکت کنید.ملت غیور و شهید پرور ایران,رزمد گان احتیاج به دعا دارند در مجالس دعا شرکت کنید.حتما سلاح ما در برابر کفر همین دعاهاست.در نماز جمعه شرکت کنید مسجد ها را خالی نگذارید.برادران و خواهران محصل به تحصیل خود ادامه دهید جامعه نیاز به شما دارند.

پدر و مادر عزیز مرا حلال کنید و از خویشاوندان و دوستان و اشنایان طلب آمرزش مرا بخواهید.خواهرم با حجابت می توانی راه شهیدان را ادامه دهی.هرگز حجابت را ترک نکن...

ملت عزیز امام را فراموش نکنید و همیشه دعاگویش باشید.خدای بزرگ توفیق بر من عطا فرمود و به جبهه آمدم.ما می خواهیم به لقای الله بپیوندیم و در این راه هر سختی و مصیبت و بلا را بر جان خریداریم و اگر در این راه به درجه شهادت نایل امدم مادرم هرگز بر من نگریید و دیگران را از این کار باز دارید و اشک هایتان را نگه دارید و وقتی به صحن اقا اباعبدالله (ع)رسیدید سلام مرا به آقا امام حسین(ع) برسانید و از طرف این حقیر بگویید عباس تا اخرین قطره خونش پیروی از دین خدا و رهبر عزیز نمود و در انجا به یاد شهدا باشید که جانشان را در راه اسلام ایثار نمودند و بر مظلومیت امام حسین(ع)و یاران وفادارش گریه کنید.

رمز پیروزی ما یا الله است.نوید کربلا رمز یا الله است.خدا را بر کارهای خویش ناظر ببینید.مقداری پول در بانک قرض الحسنه مسجد سجاد دارم.دو هزار تومان آن را به بازسازی شهر های جنگ زده کمک کنید و بقیه به خوانواده ام تعلق دارد.والسلام