پایگاه مقاومت بسیج شهید لشگری
 
سه شنبه 21 آذر 1396 -

رای به سایت :
121
محبوب

شهید محمد رضا بصیریان

تاریخ شهادت:  
محل شهادت:  شرهانی

شهید محمد رضا بصیریان در آبان ماه سال 1345 چشم به جهان گشود. در سال 60 در سن 15 سالگی از مسجد امام حسین (ع)عازم جبهه های حق علیه باطل شد. همیشه می گفت این جنگ، جنگی است که پدر و پسر هر دو باید در جبهه شرکت داشته باشند. در نامه هایش می نوشت امام را تنها نگذارید. ما اهل کوفه نیستیم امام تنها بماند...

در بدو ورودش به جبهه امدادگر بود. اولین بار در سال 61 با مسئولیت آرپی جی زن در عملیات والفجر مقدماتی شرکت کرد و سه روز در میدان مین گم شد. سرانجام در عملیات والفجر یک (سال 62) در منطقه عملیاتی شرهانی، در حالیکه هفده سال از بهار زندگی اش می گذشت بدست دشمن بعثی به شهادت رسید و پیکر مطهرش 12 سال مفقودالاثر بود.

* در دوران انقلاب یک روز خبر دادند که ماموران شاه جلوی مدرسه شان جمع شده اند. رفتم دیدم بچه ها همه عکس شاه را گرفتند و شعار می دهند. از همان ابتدا انقلابی بود؛ پلاکارد می گرفت و بچه ها را جمع می کرد و شعار می داد. من هم نگرانش بودم و همیشه با او می رفتم و از دور مراقبش بودم. (راوی: مادر شهید)

*هفته ای سه روز روزه می گرفت. روزهایی را که امام اعلام می کرد که ثواب دارد و اگر توانایی دارید روزه بگیرید، رضا آن روزها را روزه می گرفت. همیشه اول نماز می خواند و بعد افطار می کرد. بعد افطار هم پتویش را بر می داشت و می رفت مسجد و شب ها پست می دادند. یک روز صبح آمدم دیدم رضا رنگش پریده. پرسیدم رضا جان چی شده؟! گفت وقتی داشتم می رفتم مسجد یک نفر جلوم ایستاد و از من پرسید کجا میروی؟ آنجا فهمیدم که ضدانقلاب است. گفتم خانه ی خواهرم. پرسید بسیجی هستی؟ گفتم نه. گفت برو خدایت را شکر کن که بسیجی نبودی وگرنه الان می کشتمت. بهش گفتم رضا تو با این دل و جراتت می خواهی بروی جبهه؟! گفت مادر چرا بی خودی بمیرم؟ باید اول در جبهه با دشمن مبارزه کنم بعد خودم بمیرم. (راوی: مادر شهید)

* آمد خانه و زد زیر گریه. گفتم رضا جان چی شده؟! می خواست به جبهه برود. گفتم رضا گریه نکن من طاقت گریه هایت را ندارم؛ من راضی شدم. خیلی خوشحال شد و رفت کاغذ و خودکار آورد و گذاشت جلوی من. برگه را امضا کردم و به خدا گفتم خدایا من حکم قتل بچه ام را خودم امضا کردم ولی انتقام ما را از صدام بگیر... (راوی: مادر شهید)

*خیلی به نماز علاقه داشت و خیلی هم نمازش را قشنگ می خواند. وقتی جنگ شروع شد نمازهایش طولانی تر شده بود. از دوستانش شنیدیم که بجای سوره توحید، سوره ی جمعه را در نمازهایش می خواند. (راوی: خواهر شهید)

*دیوانه ی امام بود. همیشه در نامه هایش می نوشت برای سلامتی امام دعا و پیروزی رزمندگان دعا کنید. هر وقت می گفتم رضا دیگه بس است برگرد؛ می گفت تا کربلا را نگیریم و صدام را سرنگون نکنیم برنمی گردم.

در یکی از نامه هایم برایش نوشتم:

از اینجا تا دوکوهه لاله کاشتم / میون لاله ها سینی گذاشتم

درون سینی ها سیب خلیلی / چرا من در وطن تو در غریبی؟

غریبی می کند بنیاد ما را / فلک بستان از دشمن داد ما را

دو تا کفتر بودیم بر طاق ایون / خوراک جفتمون بود مغز بادوم

الهی خیر نبیند مرد صیاد / که سنگی زد به بال هر دوتامون

که همتای مرا بردش به غربت / نگفت من مادرم اون بی مروت

رضا هم در جواب نامه ام نوشت:

بیا باد صبای صبح دلگیر

خبر از من ببر بر مادر پیر

بگو مادر حلالم کن که شب ها داده ای شیر

اگر خیری از فرزندت ندیدی

نخور غم نزد زهرا (س) رو سپیدی

که فردا می شود صحرای محشر

بیایی سربلند نزد پیمبر (ص)

*بعد از عملیات والفجر مقدماتی چند روزی به مرخصی آمد و می خواست دوباره به جبهه برگردد. گفتم رضا باید قول بدهی که این آخرین بار است که می روی؛ دیگر نمی گذارم بروی. قبول کرد. صبح که داشت می رفت گفت مادر جان یک چیز بگویم؟! این آخرین بار است که مرا می بینی؛ اگر هم دلت برایم تنگ شد به عکسم نگاه کن. وقتی خبر شهادتم را دادند مبادا گریه کنی و چادر از سرت بیفتد. من هم  شروع کردم به گریه و برایش شعری گفتم:

خدایا دلم غم دارد امشب / به مثل برگ شب نم دارد امشب

نمی دانم بخندم یا بگیریم / عزیزم میل رفتن دارد امشب

عزیزم من که بر تو بد نکردم / زدی تیری به قلبم رد نکردم

شروع کرد به گریه و خداحافظی کرد... به برادرش هم گفته بود من مرحله سوم عملیات شهید می شوم. دیگر دنبال من نگردید و منتظر نباشید. پیکرش 12 سال مفقودالاثر بود... (راوی: مادر شهید)

*روز عملیات وقتی همه بر خط شده بودیم رضا از همه جلو زد. همین طور که داشت می رفت و تکبیر می گفت فرماندهمان بصیریان را صدا زد. همین که برگشت فرمانده رو به ما گفت من دعا می کنم و شما آمین بگویید. آخر دعایش گفت خدایا این بصیریان که امروز مانند علی اکبر امام حسین (ع) شده؛ امروز به شهادت برسد. عملیات والفجر یک عدم الفتح بود. از اون جمع فقط چند نفر ماندند و رضا هم پر کشید... (راوی: همرزم شهید)

*بعد از عملیات والفجر یک مدتی ازش خبری نبود. پسرم و دامادم رفتند دنبالش. وقتی برگشتند هیچکدوم جرات نمی کردند چیزی به من بگویند. گفتم من خودم را برای همه چیز آماده کرده ام؛ فقط منتظر جنازه اش هستم... دامادم گفت حالا که اینقدر استقامت داری رضا جنازه هم ندارد. آن لحظه انگار از غیب آرامشی بر قلبم نازل شد و گفتم خدایا این قربانی کوچک را از من قبول کن.خدایا شکرت...من رضا را خیلی دوست داشتم ولی هیچ وقت نمی توانستم بهشت را برایش بخرم. اون رفت به دنبال هدفش و بهشت را خرید. بعد شهادتش دلم فقط به امام گرم بود وقتی امام هم رفت خیلی برایم گران تموم شد، همه ی کمر ها شکست و پشت ها خم شد. امام همیشه پشتیبان مادران شهدا بود...(راوی: مادر شهید)

*شبی که 3000 تا شهید آوردند خواب دیدم در باز شد و رضا با لباس بسیجی و چفیه بر گردن داشت دنبالم می گشت. صبح که از خواب بیدار شدم دل توی دلم نبود. نماز جمعه هم نرفتم. یکدفعه در را زدند. وقتی در را باز کردم دیدم بچه های مسجدند. پرسیدم رضا برگشته؟ گفتند از کجا می دانی؟ خوابم را برایشان تعریف کردم.

آن شب همه بچه ها رفتند معراج شهدا. وقتی برگشتم دیدم همه دارند گریه می کنند. گفتم چرا گریه می کنید. پسرم بعد از 12 سال تازه برگشته. وقتی پیکرش را آوردند چند بسته نقل خریده بودم و همش می گفتم پسرم خوش آمدی...

از ناحیه کمر و پهلو ترکش خورده بود. وقتی پیکرش برگشت چفیه را که از کمرش باز کردیم بعد از این همه سال هنوز خونش تازه بود...