پایگاه مقاومت بسیج شهید لشگری
 
جمعه 24 آذر 1396 -

رای به سایت :
121
محبوب

شهید حمید مصطفوی

تاریخ شهادت:  
محل شهادت:  شلمچه

حمید در سال 1349 در تهران به دنیا آمد. دو سال از تولدش گذشته بود که مریضی سختی گرفت. مادرش برای سلامتی اش، روضه حضرت ابوالفضل العباس (ع) نذر کرد و حمید شفا گرفت. ارادت ویِژه ای به حضرت زهرا (س) داشت. سر انجام در سن 17 سالگی در عملیات کربلا5 در قدمگاه حضرت زهرا (س) – کربلای شلمچه – به شهادت رسید و به قافله نور پیوست.

متن زیر بخشی از خاطرات شهید از زبان مادرش است:

*خیلی بچه ی شلوغی بود. کلاس پنجم دبستان بود. هر روز از مسجد می آمد و یک چیز می خواست. یک روز گونی، یک روز صابون، یک روز ملافه... می گفتم حمید این ها را برای چی می خواهی؟! می گفت برای غسل و کفن میت! بعدها فهمیدم این ها رو میبردن مسجد فیتیله درست می کنن!

*یک روز از مدرسه آمد و گفت از مدرسه میخوان ببرنمون جذب نیرو. پدرش اجازه نداد. پسری اومد جلوی درمون تا اجازه ی حمید را بگیرد. اسمش محمد رضا بصیریان بود. من هم نمی شناختمش و گفتم پدرش اجازه نمیده. بنده ی خدا هم گذاشت و رفت. بعد از اینکه بصیریان شهید شد، حمید آروم و قرار نداشت. می گفت دیدی همون پسر شهید شد و شما نذاشتید من برم؟! اینقدر اصرار کرد تا بالاخره اجازه ی رفتنش رو گرفت...

*روی حجاب تعصب خاصی داشت. همیشه می گفت مامان نکنه یه موقع خواهرمو بدون چادر و روسری بفرستی بیرون. من راضی نیستم. علاقه ی زیادی به حضرت فاطمه (س) داشت. زمانی که باردار بودم بهم می گفت مامان اگه بچه دختر بود اسمش را فاطمه بذار. همیشه شعر «فاطمه من والله مظلوم است، مظلومی او از قبرش معلوم است» و «رفته ز دستم بنت رسول الله،  عاجرک الله یا رسول الله» را می خواند.

بخاطر حضرت زهرا (س) خودش هم خیلی دوست داشت مفقودالاثر بشه. بعد از نامه ای که خواسته بودنش برای عملیات، دیدم خیلی خوشحال است. گفتم چرا اینقدر خوشحالی؟! گفت باید بروم عملیات.به کسی نگو اما رمز عملیات هم «یا زهرا(س)» است. سربندی که برایش فرستاده بودند رو بهم نشون داد. روش نوشته بود «یا زهرا(س)»...

وقتی مادر بخواهد...

بعد از شهادتش هفت هشت سال مفقودالاثر بود. یه روز از ماه رمضان بود که خیلی دل آشوب بودم. اون شب افطار خانه ی خواهرم دعوت بودیم. نتونستم بمونم و گفتم مرا به خانه ببرید. تقریبا نزدیک شب های قدر بود. همان شب خواب دیدم یک طرف سقف خونمون از یه گوشه ریخته پایین. بیدار که شدم دیدم خیس عرقم. صبح خبر دادن که 3000 تا شهید آوردند. من هم به دلم افتاده بود حمید هم بین اون هاست... دختر آقا رضا که از همسایه هامون بود می گفت خواب حمید رو دیده بود که حمید درشون را میزد. می گفت رفتم در را باز کردم که دیدم حمید با یه لباس بسیجی اومده جلوی درمون. می گفت من هم سریع در رو بستم. حمید گفت در رو نبندید. من حمید مصطفوی ام. مادرم چشم انتظار بود. برید بهش بگید منو آوردن... می گفت از خواب بیدار شدم و داستان را برای مادرم تعریف کردم. مادرم گفت صداش رو در نیار. اگه حاج خانم مصطفوی بفهمه بی تابی میکنه. بعد دختر آقا رضا می گفت فردا شب دوباره خوابش رو دیدم. اینبار بهم گفت دختر آقا رضا مگه من بهت نگفتم به مادرم بگو که من آمدم؟! مادرم خودش خواسته... راست هم می گفت... من خودم از حضرت زهرا (س) می خواستم که بیارنش... دیگه طاقت نداشتم... خسته شده بودم از این همه چشم انتظاری... فقط می خواستم هر طور شده بیارنش...

دیگه طاقت نداشتم. رفتم دو سه بار زنگ زدم به مسعود افضلی (فرمانده بسیج مسجد امام حسین (ع)) گفتن نیستش. نگو شهدا را آوردن و نمی تونست بهم بگه که حمید هم بین اونهاست.. بعد پسر خواهرم  که جانبازه بهم زنگ زد و بعد از حال و احوال، پیش دستی کردم و گفتم شهدا رو آوردن و حمید هم بین اونهاست. نمی خواستم اون هم از من قایم کنه. دیدم که یک دفعه ساکت شد و بغض کرد...

شب های احیا تموم شده بود که آوردنش برای شناسایی. فقط یک مشت استخوان بود که لای کفن پیچیده بودن... جوراب هاش چون پلاستیک بود نپوسیده بود. کش جوراب هاش رو باز کردم دیدم یک مشت استخوان ریز هست. استخوان های پایش بود...

دست نوشته های شهید:

وصیت نامه شهید: