قسم | بابای آسمانی
   
پایگاه مقاومت بسیج شهدای بی مزار
 
یکشنبه 28 مرداد 1397 -

رای به سایت :
391
محبوب
صفحه نخست ›› حماسه و پایداری ›› حوزه 252 طه ›› پایگاه مقاومت بسیج شهدای بی مزار
12
محبوب  
رای به خبر :
بابای آسمانی
گفتگو با همسر شهید مدافع حرم، شهید علی یزدانی

بابای آسمانی

این یک داستان واقعی است.... علی آقا می خواست از مهمانی برگردد اما صاحبخانه او را نگه داشت... او اما قولش را فراموش نکرد و پرچمی را که دختر کوچولویش سفارش کرده بود، برایش فرستاد. پرچمی روی تابوت...
calendar
تاریخ : 1394/06/09 - 00:00

به گزارش خبرنگار قسم از پایگاه شهدای بی مزار ناحیه حبیب ابن مظاهر، این یک داستان واقعی است.... علی آقا می خواست از مهمانی برگردد اما صاحبخانه او را نگه داشت... او اما قولش را فراموش نکرد و پرچمی را که دختر کوچولویش سفارش کرده بود، برایش فرستاد. پرچمی روی تابوت... . علی آقا هنوز هم به خانواده اش سر می زند و هر شب زهرا کوچولو را پیش خودش می برد. فقط حالا او آسمانی شده است... مهندس علی یزدانی، بابای قصه ماست که روزی آسمانی شد. آن هم در چه روزی...

در ادامه خاطراتی از شهید را، از زبان همسر بزرگوار شهید می خوانیم:

 

رابطه شهید با مردم

در جواب بدی خوبی می کرد. همیشه می گفت: " اگر زمان پیغمبر (ص) بودی چی کار می کردی؟ " این جمله ورد زبانش بود: " تو نیکی میکن و در دجله انداز... ".

 

چرا رفت؟

اگر شما یک بار به سوریه بروید، این سوال را نمی پرسید. بعد از سفری که به سوریه رفتم سر مزار شهید رفته و به او گفتم که: " ببخشید.. اشتباه کردم گفتم نرو.. " این حرف همیشگی شهید بود که : " نخواهیم گذاشت زینب (س) بار دیگر اسیر دشمن شود. "

بار اولی که به سوریه رفت، قرار بر 15 روز بود. اما 49 روز طول کشید. بعد از آن به من می گفت: " اجازه بده باز هم برم.. یک بار بری می فهمی من چی میگم.... "

 

شهید زنده است

بعضی اوقات که خیلی گرفتار می شوم به خوابم می آید.. شهید به خواب دخترانش هم می آید. اوایل که ما به زهرا در مورد شهادت پدرش چیزی نگفته بودیم.. هر شب می گفت : "چرا بابا نمیاد؟ " ... به همه سپرده بودیم چیزی نگویند.. دو هفته پس از شهادت، دخترم زهرا به من گفت: " مامان! چه جوری آدما پر در می آرن میرن پیش خدا؟ " ... گفتم: "یعنی چی؟ کی این حرفو زده؟ "... گفت: " بابا اومده خودش گفته من دلم هست بیام ... اما دیگه هواپیما پرواز نداره پر در آوردم رفتم پیش خدا... "... حتی یک شب از روی تخت پرید پایین و به من گفت: "بابا شبا میاد.. به من یاد داده... اینجوری پرواز می کنم.. میرم پیش بابا می خوابم...اینجا نمی خوابم.. اونجا همه چی داره بابام.. [خیلی قورمه سبزی دوست داره] ... بابام به من قورمه سبزی میده می خورم..عروسکای خوشگل داره.. ".

یک روز به من گفت: " یه دختره هست... انقدر روی خاک کشیدنش که شهیدش کردن... "  گفتم: " کی اینو بهت گفته؟ " جواب داد: " بابام اون روز که اومده بود تو خوابم..می خواستم سوار اتوبوس شم.. [ انگار که مثلا داره زندگی می کنه ].. " پرسیدم: " خب اسم این دختر چیه؟ " جواب داد: " یادم رفت..اسمش دیگه یادم نمیاد.. " من هم گفتم : " خب این سری که اومد تو خوابت ازش بپرس.".

دختر کوچکم زینب خیلی فوق العاده آرام است و وقتی گریه می کند مطمئنیم که حتما مشکلی دارد. در این یک سال و نیم خیلی کم پیش آمده که گریه کند و نخوابد. شبی که همسرم شهید شد، از عصر تا شب گریه می کرد، حتی زمانی که در خواب بود. حتی شب هایی هست که در خواب پدرش را صدا می زند.

در بیت رهبری که به دیدار آقا رفته بودیم، زینب از این طرف به آن طرف می رفت و گویی با کسی بازی می کند. وقتی به او می گفتیم: " بابا کجاست؟ " به نقطه ای اشاره می کرد . یا بعضی وقت ها نگاهی می کرد و می گفت : "نیست". گویی که شهید را می بیندکه به هر سو می رود.

 

 

دعای همیشگی شهید

بیشتر زیارت عاشورا میخواند. اما در قنوت های نمازش اکثرا می گفت: " ربنا افرغ علینا صبرا و ثبت اقدامنا وانصرنا علی القوم الکافرین".

 

دیدار با آقا

در دیداری که با "آقا" داشتیم، ایشان فرمودند: " زمان جنگ کمتر اتفاق می افتاد که شهیدان بیش از بیست تا بیست و پنج سال داشته باشند.. الان این داستان نیست.. الان شهیدان بیشتر بالای سی و پنج سالند و همسر و زندگی دارند.. اینها چون ترک دیار می کنند به اندازه دو شهید ارزش  دارند.

در این دیدار چون یک دیدار شخصی بود و می توانستیم با رهبر صحبت کنیم، خیلی فکر کردم به اینکه چه بگویم.. وقتی رفتم جمله ای که خیلی در ذهنم مرور کردم را به آقا گفتم: " آقا! اگه علی اینجا بود می گفت حکم جهاد دادی گفتیم بسم الله و رفتیم.. " . آقا نگاهی کردند و خندیدند. ایشان فرمودند: " اگر خانم هایی مثل شما نباشن.. آقایون نمی تونن برن. ".

شوخ طبعی شهید

من بعد از شهادت از همسر یکی از دوستان شنیدم شهید بیضایی 6 ماه قبل به خواب همسرش آمده و نام سه نفر را از جمله علی برده و گفته این سه نفر امسال شهید شده و پیش من می آیند. اولین نفر از این لیست، علی بود.هرچند علی این موضوع را انکار کرده و از این موضوع به من چیزی نمی گفت تا مبادا نگران شوم. علی در این 6 ماه هر بار با من تماس می گرفت می گفت: " سلام خدا بر شهیدان." و وقتی ناراحتی من را می دید می گفت: "خب سلام خدا بر همسر شهیدان! خوب شد؟ ".  همیشه حرف هایش را با شوخی می زد.

خواهر همسر شهید ادامه می دهد شهید به قدری سرزنده و با نشاط بود که نبودش خیلی احساس می شود.

 

نحوه شهادت

شب قبل از شهادت تماس گرفته بود و قرار بود فردا آخرین روز کاری اش باشد. دوم اسفند رفته بود و سوم فروردین آخرین روز کاری اش بود. هر بار می خواست برود می رفت و می گفتیم:"خداحافظ" . اما دل راضی نبود. آخرین باری که قصد رفتن داشت، اصلا قرار به رفتنش نبود. می گفت: "نیروها تکمیلند" و ما هم گفتیم: " خدا روشکر.. عید فلان جا می رویم و ... " ساعت پنج تماس گرفت که به خانه می آید و پنج ونیم تماس گرفت که قصد گرفتن پاسپورتش را دارد و ساکش را بدهم همسر خواهرم ببرد فرودگاه! کجا؟... عراق.. گفت : "دوست داشتی بچه ها رو بیار ببینم.". 6 ماه بود نرفته بود. قول داده بود آسانسور خانه را درست کند و برود و حالا می گفت: " قول داده بودم آسانسورو درست کنم.. اینم آسانسور.. " . رفتیم فرودگاه و راهی کردیم و رفت.. روز آخری که زنگ زد گفتم: " علی برای من مهم نیست کی میای... فقط بگو یه هفته ده روز.. گفت: "نه.. یه هفته ده روز چیه.. بگو فردا یا پس فردا.. من خودم هم دارم اذیت میشم... کارمو فردا تموم می کنم و با اولین پرواز برمی گردم. احتمالا چهارشنبه پرواز دارم برای برگشت." اما به کسی چیزی نگفتم. فردا شد و از زبان همکاران شنیدیم که

...همه رفتند کربلا و نجف برای زیارت.. علی به همراه دو نفر از ایرانی ها و ده نفر از عراقی ها می مانند. علی گفته بود که قصد دارد کارش را تمام کند و برگردد چون زهرا بهانه گیری می کند... در این 9 سالی که من علی را می شناسم باید ظهر می خوابید. یک ربع در حد چشم بستن..مشغول کار شدند و بعد از آن رفیقش به علی گفت که برای استراحت بروند. اما علی گفته بود که "من خسته نیستم و می خوام کارو تموم کنم"  ... دوست علی که به سمت خوابگاه میرود بعد از پنج دقیقه صدای انفجار می شنود.. با عجله سمت سوله میرود و سوله را منفجر شده می بیند.. اما از علی خبری نبود... دوست دیگر علی به نام شهید جعفری در حال شهادت بوده و این دوست نتوانسته او را بیرون بکشد چون انفجارها پی در پی بوده... دوست علی از سوله بیرون می آید. از شنیده ها و گفته ها.. از علی ما هیچ چیزی جز چند استخوان نماند... از شهید دوم هم چون که دو بار تکه های پیکرش پیدا شد ، دو بار تشییع جنازه داشت...

نشانی از شهید

بعد از شهادت من هر روز سر مزار علی می رفتم. نمی توانستم باور کنم... دنبال نشانه ای بودم.. بعد از سی و سه روز همسر یکی از همکاران علی حرفی زد که من جدی نگرفتم... عصر که سر مزار رفتم به همکار همسرم زنگ زدم.. به او گفتم: " حاجی می خوام بدونم از همسر من چی برگشته؟ همسرت حرفی زد که می خوام مطمئن شم.. اونو بگو.. ". بعد از کلی طفره رفتن گفت.... (علی نشانه ای در بدنش داشت که همه می دانستند.. قسمتی از جلوی موهای علی سفید بود.).. همکارش که داخل رفته بود دیده بود که همه چیز بر اثر اصابت پهپاد امریکایی به انبار موشک ها سوخته است. شاید حرف زدن راحت باشد الان.. همکار همسرم دیده بود که چیزی روی دیوار چسبیده است.  جلوتر رفت و دید تکه ای مو است.. ( در حالی که مو اولین چیزی است که در آتش می سوزد).. همکار همسرم موی سفید همسر مرا پیدا کرده بود و نشانی آن را به من داد.. آن موقع بود که باور کردم علی شهید شده است.. بعد از سی و سه روز...

 

عشق به حضرت زهرا (س)

موقع تحویل سال کربلا بود..یکی از دوستانش تعریف می کرد که من مداح بودم... هر کسی چیزی می گفت و من می خواندم.. علی از من خواست روضه حضرت زهرا (س) برایش بخوانم.. من روضه را خواندم.. همه گریه کردند و رفتند زیارت... اما علی هنوز گریه می کرد... برگشتم گفتم: "علی تو هنوز داری گریه می کنی؟ مداحی من تموم شد... نکنه می خوای شهید بشی که اینجوری گریه می کنی؟" عاشق حضرت زهرا (س) بود.

"شب عید حرم امام حسین (ع) بود.. معلوم نیست چی خواسته که همون جا مونده... مهمونی رفت ولی خب  صاحبخونه نگهش داشت.. "

هدیه شهید به دخترش زهرا

آخرین باری که می رفت از زهرا پرسید که برای سوغات چه می خواهد. هر بار که می رفت زهرا می گفت عروسک! هر بار هم یک عروسک بزرگ برای زهرا می آورد. زهرا چند لحظه ای مکث کرد و این بار گفت "پرچم! پرچم ایران می خوام". علی هم گفت : " آخه من تو عراق پرچ ایران از کجا بیارم.." این قضیه گذشت و زهرا مدام تکرار می کرد که " بابا بیاد پرچم بیاره و .. " . علی هم گفته بود: " به داداشت بگو یه پرچم بخره بذاره کنار.. من اومدم بدم بهش... من اینجا پرچم ندارم.. " هر بار هم به سعید می گفتیم خرید پرچم جور نمی شد.. گذشت و ما کلا فراموش کردیم.. تا روز تشییع. تابوت را آوردند و پرچم را که از روی تابوت می کشیدند حرف این شد که این پرچم به چه کسی می رسد.. یک  لحظه یاد حرف زهرا افتادم.. برگشتم گفتم: " این پرچم مال زهراست... از باباش پرچم خواست... نمی دونست باباش اینطوری می خواد پرچم ایرانو براش بیاره.. اگه می دونست هیچ وقت از باباش پرچم ایرانو نمی خواست... ".

بابای آسمانی

 خاله ی زهرا تعریف می کند که اولین روز شهادت شهید در خانه خودم با زهرا بودم تا زهرا از رفت و آمدهای مردم به خانه مادرم متوجه چیزی نشود. اشاره به پرچم یا حسین (ع) کرد که روی دیوار خانه ام زده ام. از من پرسید: " خاله این چی نوشته"... گفتم:" یا حسین (ع)" ... گفت: " قرمزه چی نوشته؟"...گفتم: "شهید"... گفت: " شهید یعنی چی؟ "... گفتم: " اونایی که خیلی خوبن میرن با دشمنا می جنگن میرن پیش خدا... نمی میرن .. شهید میشن.. " ... گذشت و بعد از یک ساعت بازی کردن زهرا به من گفت: " خاله تو که اینو میگی.. بابام که انقدر خوبه... چرا شهید نمیشه؟ " این اتفاق وقتی افتاد که تازه خبر شهادت شهید را آورده بودند.. 

آخرین بار که با زهرا سر مزار شهید رفته بودیم ما را غافلگیر کرد... در حالی که به مزار پدرش اشاره می کرد، با حالت بغض به مادرش گفت: " اینجا پاهای بابامه.. اینجا دستاشه... اینجا صورتشه..". در حالی که ما به زهرا گفته بودیم اینجا مزار دوست بابا علی است. زهرا اصرار می کرد که سنگ مزار را برداریم تا پدرش را ببیند.

 

 

برای شادی روح شهدای مدافع حرم و شهید علی یزدانی صلوات


انتهای پیام /
کدخبرنگار: 5001






مطالب مرتبط